خدا در آغوش من است

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
حال بینابینی دارم...نسبی ترین حال ممکن...
تو یگانه مطلقی و آدم یگانه نسبی
یگانه بودنمان از تشبه و تمثل به توست و نسبی بودنمان به شباهتهای غیرالوهی مان دامن میزند و یگانگی مان رنگ میبازد.
اگر من عطای این یگانگی را به لقایش ببخشم چه می شود؟ یک بیگانه از خویش میشوم؟
همین پرسش من حاکی از اراده من است. پس میتوان حرف آن ملای فرانسوی را فهمید که میگفت "می اندیشم پس هستم". بودن در قبال یگانگی است و یگانگی منوط به اندیشه است و اندیشه قائم به اراده است.
اراده، اندیشه، بودن. همه چیز از اراده شروع شد آنچه تو بر عهده انسان گذاشتی همان انسانی که گفتی از نادانی پذیرفتش
بگذریم از بازی تو با آدم که خودت چیزی ساخته و پرداخته بودی که می دانستی می پذیرد و صلاحیتش را درونش به ودیعه نهادی مگر نه؟
مرغ اندیشه ام خفته، چشمانم خوابالوده، و حس گسی دارم
گله ام از همین حال است که تاب رفتن پی زنجیر استدلال را ندارد سوای چوبین بودن پایش و مویین بودن یقینش...
جانا خدای من با تو چگونه باید بود؟
درنظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

پروردگار جان عشق تو چون است؟ دلبسته زیبارخ وسیمتنی باشم یا دل به لقای تو چشم از همه ببندم؟
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
...قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل ایام بریم
...حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

این همه زخم جگر دادن ما در این دنیای پرسودا چرا؟ ای باراله
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
شرط آن بود که جز این ره شیوه نسپریم
جائی که تخت و مسند و جم میرود به باد
گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم

خداجانم.......مرا دریاب... من و تو و این گفت شنفت به کلک حافظ سر پایانی نیست...

حافظ ای یار دل بی دل ما باده بده تا یک شب دیگر بی دل و سر به سر برم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد
دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
....

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:2 توسط خرداد |

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 20:39
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها